|
ایستگاه اخــــــــــــــــر درباره وبلاگ ![]() خدایا یادم بده یادم باشه یادت باشم ماه همگی عسل یاحق آخرین مطالب یکشنبه ششم فروردین 1391 :: 18:45 :: نويسنده : میسا
باید دست به کار میشدم.وفتی برام نمونده بود.باید همه ی حرفامو مینوشتم.آره حرفای ناگفته اگه به همون منوال باقی بمونه خیلی بد میشه.صدا میزنم:پرستار!!نمیشنوه.مجبور میشم زنگ کنار تخت رو بزنم بعد یه دقیقه میاد کنارم:جانم چیزی میخوای؟آره.فکرم مشغوله باید خالیش کنم.کاغذو قلم میخوام.باشه الان برات میارم.رفت و با کاغذو قلم اومد.شروع کردم به نوشتن: به نام مهر آفرین مهر گستر سلام به دوست داشتنی هایی که دوستشون دارم.من وقت زیادی برای تو این دنیا موندن ندارم.پس میخوام بنویسم.همون کاری که مدت هاست انجامش میدم.باید تصمیمی که خیلی وقته گرفتم عملی کنم.من مال این دنیا نیستم.اصن مال این حرفا نیستم.اشتباهی قاطی شدم.حالا میخوام بکشم کنار. به حرف بقیه هم کاری ندارم. یاد گرفتم فقط عاشق خودم باشم.این نامه خداحافظیه. یه خداحافظی برای همه.همه مسافرای ایستگاه آخـــــر.همه اونایی که این مدت زحمت کشیدن تحملم کردن.ازشون حلالیت میخوام.منو ببخشید. خداحافظ امیدوارم پیچک آرزوهاتون
نوروز امسال قد بکشه و به ثمر برسه
نوروزتون پیروز چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 :: 17:24 :: نويسنده : میسا
وقتی حوصلت از زندگی سر میره نیاز به تغییر اساسی داری
تصمیم میگیری ازدواج کنی(چند نفر بدبخت کنی) حالا چرا چند نفر؟ تا آخر بخونید میگم ازدواج میکنی زن یا شوهرتو بد بخت میکنی هر روز جنگ هر روز دعوا این وسطا پیام بازرگانی عشق و محبت میاد از 5 مین بیشتر نی میخوای زندگی سگیت تغییر کنه میری توله زیاد میکنی بعد چند ماه از این حرفا که تفاهم نداشتیمو عشق بینمون نبودو این حرفا طلاق و جدایی نادر از سیمین پیش میاد مث خر میمونی تو گل که بچه رو چیکار کنی مامانه هوار میکشه ای خدا من مادرم حس مادری دارم شاسکول تو اگه مادر بودی طلاق نمیگرفتی این درحالیه که از پدر رونده از زندگی مونده بچه میمونه بی کس خونواده نگه ش نمیدارن و خلاصه بیچارگی یه بچه فوقش 9 ساله که پای حرفت میشینی تف میریزی به هرچه عشق و ازدواج و بچه دنیا آوردنه :مامان رفته.منو بابا خونه تنهابودیم.چند روزیه اونم رفته.بابا بزرگ رفته خونه عمه تهران _خوب چرا نمیری اونجا؟ :من برم تهران بدا مدرسه رو چیکار کنم؟ واقعا خاک تو سر اون پدرو اون مادر که گذاشتن بچه خونه تنهای تنها بمونه :شبا اینقدر میترسم که گریم میگیره خوابم نمیبره دیدن یه همچین وضعی به آدم(آدم )یاد میده مرده شوره عشق رو ببره پ.ن:این نوشته رو بر اساس واقعیت نوشتم.دختره از آشناهای دورمون بود.سوختم وقتی دیدم گریه میکنه و از پدرو مادرش اینطوری میگه پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 :: 12:44 :: نويسنده : میسا
من دلم میخواهد ساعتی غرق درونم باشم!! عاری از عاطفه ها... تهی از موج و سراب... دور تر از رفقا... خالی از هرچه فراق!! من نه عاشق هستم، و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من... من دلم تنگ خودم گشته و بس...! آماده ام تا نفرین هایت.عقده هایت.فریادهایت و...را بکوبی بر سرم تا ثابت شود آن کوه صبری که از آن دم میزدی منم
دوشنبه یکم اسفند 1390 :: 17:38 :: نويسنده : میسا
بهمن ماه گذشت
اسفند هم داره یواش یواش اما سریع میگذره
این اسفند دومین اسفندی هست که از اون روز خاطره انگیز میگذره
چهارشنبه سوری دوم راهنمایی!
کجایی که یادت بخیر
گاهی باید جلوی سختی های زندگی ایستاد و گفت:دو نقطه دی سه شنبه چهارم بهمن 1390 :: 20:4 :: نويسنده : میسا
زندگی رو از سر بگیر حتی اگه همه ناراضی باشن راضی باش که همه یه نظر دارن تلاش کن و سعی کن تا موقع خواب ابدی با خیال راحت بخوابی این سکوت لعنتی همه جا حکم فرماست گاهی بس در گوشم فریاد میزند مجبورم خود را مشغول بازی کنم بازی کلمات
سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 :: 21:26 :: نويسنده : میسا
هرچه هم كه تو مطمئن باشي باز يه الدنگي پيدا ميشه كه با باورهات يه قل دو قل بازي كنه!!
موضوعات
پيوندها
|
||
|
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک
|